ادبیات فارسی سرشار از ضربالمثلهایی است که هر کدام پشتوانهای از تجربه، حکمت و داستانهای شنیدنی دارند. این امثال و حکایات نهتنها زبان گفتار مردم را رنگین کردهاند، بلکه آینهای از فرهنگ و باورهای جامعه نیز به شمار میآیند. در این نوشتار به چند نمونه از این مثلها و حکایتهای ریشهدار میپردازیم.
۱. حکایت موشه است و قالب پنیر
این مثل را در مورد تقسیم مالی زنند که از روی بی انصافی به عمل آید. یا نسبت به ضعیفان کم عقل و بیارادهای بکار میبرند که اینها داوری به فردی نیرومندتر از خود که با هر دوشان از پایه و اساس اختلاف دارد، ببرند و از آن شخص بخواهند که در میان آنها قضاوت کند و مشکلاتشان را رفع و حل بنماید.
آوردهاند: دو موش روزی قالب پنیری دزدیده و در موقع تقسیم، با هم درگیر شدند و بالاخره پس از زد و خورد بسیار، قرار دادند که نزد گربه عابدنمایی که مدتها بود از گرفتن موشها توبه کرده و به حقشناسی شهره گردیده بود؛ بروند و تقسیم قالب پنیر را بر عهدهی او گذارند. نزد گربه رفتند و داستان نزاع خود را باز گفتند. گربه گفت: اهمیت ندارد من موجبات رضای خاطر شما را فراهم خواهم ساخت و فوراً برخاسته و در مقابل ترازوی دکان بقالی که قالب پنیر را موشان از آنجا ربوده بودند. قرار گرفت و کارد بقال را برداشته، قالب پنیر را طوری دو نیم ساخت که یک نیمهاش بر نیمهی دیگر میچربید. همینکه آن دو نیمه را در کفهی ترازو قرار داد. یکی از کفهها سنگینی کرد و پایین رفت و دیگری بالا رفت. گربه کارد را گرفت و از نیمه سنگین مقداری برید و اضافه را خورد و باقیمانده را در کفه ترازو گذاشت. این دفعه کفهی دیگر ترازو بر این کفه فزونی گرفت. گربه باز با کارد مقداری از آن نیمه قالب پنیر را بریده خورد و باقیمانده را در ترازو گذاشت و خلاصه این عمل را تا آنجا با مهارت تکرار کرد که، جز یک قطعه کوچک پنیر در یکی از کفهها چیز دیگری باقی نماند. آنگاه با کمال متانت و وقار آن قطعه را هم در دهان گذاشت و بلعید و گفت این هم حق الزحمه اینجانب.
۲. خوش استقبال و بد بدرقه
مردم دمدمی مزاج و فاقد ثبات در عقیده، آنها که از هر چیز تازه استقبال میکنند و چون از آن سیر شدند، با نفرت از خود میرانند.
آوردهاند: بدرقه یکی از رسوم ایرانیان است که وقتی مسافری میخواهد از شهر خارج شود، یک یا چند تن از آشنایان او تا مسافتی با وی میروند و بعد خداحافظی میکنند. ایرانیها یک رسم دیگر هم موسوم به استقبال دارند که قبل از ورود مسافر تا مقداری از راه به پیشواز او میروند؛ ولی رسم استقبال بیشتر جنبه تشریفات دارد. در صورتی که بدرقه، ناشی از محبت و صمیمیت است و ایرانیها خود میگویند، اگر کسی را بدرقه کردند معلوم میشود او را دوست میدارند وگرنه از همه استقبال میکنند.
۳. روضه خواندنتان که تمام شد کلید را بگذارید بالای در
این مثل در مورد سخنران یا واعظی است که به کلی مستمع و شنوندهای نداشته باشد یا مستمعین همه رفته باشند؛ ولی او همچنان گرم سخن، به روضه خود ادامه دهد.
آوردهاند: روضهخوانی، شب، روضه خود را بر منبر، زیاد طولانی کرد. مستمعین خسته شدند و یک، یک بلند شدند از مسجد خارج گردیدند؛ تا کسی پای منبر نماند. ولی واعظ همچنان به وعظ خود ادامه میداد! خادم مسجد هم چون دید دیر وقت است خواست به خانه برود. ناچار نزدیک واعظ آمد و گفت: آقا….. من دیگر باید بروم! شما هر وقت روضهتان تمام شد و خواستید بروید، در مسجد را ببندید و کلید را بالای سر در بگذارید!