ادبی, تاریخی, فرهنگی

یلدا

بر سر آنم که گر ز دست برآید  /  دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد  /  دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست  /  نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا  /  چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی  /  از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند  /  تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر  /  باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست  /  هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

« حافظ »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *