عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی و تا سحر در نماز؛ ختم قرآن کردی. صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی؛ بسیار فاضلتر از این بودی.
اندرون از طعام خالی دار / تا در آن نور معرفت بینی
تهی از حکمتی بعلت آن / که پری از طعام، تا بینی
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودیم و سحرگه در کنار بیشهای خفته. شوریدهای که در آن سفر همراه ما بود نعرهای بزد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان (قورباغه) در آب، بهائم در بیشه، اندیشه کردم که: مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح مینالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید بگوش
گفت: باور نداشتم که ترا / بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم: این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح خوان و من خاموش