ادبی, تاریخی, فرهنگی

حکایاتی خردمندانه از شیخ اجل، سعدی شیرازی (قسمت دوم)

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی و تا سحر در نماز؛ ختم قرآن کردی. صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی؛ بسیار فاضل‌تر از این بودی.


اندرون از طعام خالی دار / تا در آن نور معرفت بینی

تهی از حکمتی بعلت آن / که پری از طعام، تا بینی

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودیم و سحرگه در کنار بیشه‌ای خفته. شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای بزد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان (قورباغه) در آب، بهائم در بیشه، اندیشه کردم که: مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.


دوش مرغی به صبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید بگوش

گفت: باور نداشتم که ترا / بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم: این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح خوان و من خاموش

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *